تعداد بازديدهای اين وبلاگ:
بمب خنده بود، تازه اومده بود جبهه، يه جوري برخورد ميكرد كه فكر ميكردي از قبل جنگ اينجا حضور داشته!
بعضي وقتها كه بچههاي قديمي گردان دور هم جمع ميشدند و خاطرههاي عملياتهاي گذشته رو براي هم تعريف ميكردند تازهواردها هم به جمع ميپيوستند و سراپا گوش ميشدند. خاطرهگويي براي اونا هم جداي از جذابيتها يه كلاس درس بود و اونا با فضاهاي عمليات آشنا ميشدند.
هميشه يك پاي اين مراسم بود و جالب اينكه اونم هيچوقت كم نميآورد و خاطرههاي بمباران شهرها و يا اتفاقات جالب زندگيش رو يه جوري ميگفت كه فكر ميكردي داره از جنگ ميگه آخرش كه معلوم ميشد قصه تو محلهشون اتفاق افتاده خنده بچهها بلند ميشد.
ايام محرم تو گردان مراسم داشتيم، برام جالب بود بدونم اين بمب خنده و روحيه تو مراسم عزاداري چه حالي داره، اما هميشه از ابتداي مراسم مفقود ميشد. حدود يك ساعت بعد از مراسم آفتابي ميشد. چشمها قرمز شدهاش گواه اشكهاش بود.
شب عمليات كربلايچهار تو دهكدة عرايض ديدمش داشت چيزي مينوشت با خنده بهش گفتم آبكي چيزي ننويس خدا با تو كاري نداره. زد زير گريه. گفت جدي ميگي؟! از حرف خودم پشيمان شدم. اصرار كه تو رو خدا من كاري كردم كه خدا با من كاري نداره، گفتم: به خدا شوخي كردم، گفت نكنه خدا با زبان تو ميخواد به من چيزي بگه. تازه فهميدم اون براي خاطرهگويي و خاطره شنيدن اينجا نيومده اين منم كه آبكي مينويسم و آبكي هم هرچيه از دهنم بيرون ميآيد به زبان مييارم.
شب عمليات تو قايق ديدمش به شوخي گفتم خوب اين لحظات رو به خاطر بسپار وقتي برگشتي ديگه خاطره جعلي به خورد خلقالله ندي. خنديد گفت نه ديگه قصه ما تو اين عمليات تمومه!؟
غروب آن روز او را تو جزيره امالرصاص ديدمش تا سر پل امالبابي همراهم بود. جنگ وحشتناكي بود سه تا گروه شديم تا به سنگر دوشكاي عراقيها روي پل امالبابي بزنيم.
از گروه اول چند نفر شهيد شدند و چند نفر زخمي اما هنوز سنگر دوشكا سرجاش بود و داشت مقاومت ميكرد.
گروه دوم از سمت ديگر پل هنوز نرفته چند گلوله كاتيوشا وسط بچهها زمين خورد و صداي امدادگر امدادگر و كمك خواستن بچهها فضا را پر كرد. سنگر دوشكا همه رو كلافه كرده بود، صداي دوشكا هم يك لحظه قطع نميشد از سمت راست هم كاليبر تانك عراقيها همه را زمينگير كرده بود و از آسمان هم مثل نقل و نبات خمپاره و كاتيوشا ميباريد.
دشمن شروع به زدن منور كرد. دوروبرم كه روشن شد فهميدم چه كربلايي برپا شده.
ديدم كنار پام يكي از زخميها سرش تكون خورد نور منور تو صورتش ميتابيد باروت و خاك و دود انفجار سياهش كرده بود خوب دقت كردم خودش بود. بياختيار نشستم بالاسرش، سرش رو بغل كرد.
صداش كردم ابراهيم، ابراهيم. پلكهايش را برهم زد. فهميدم هنوز زنده است، بدنش را وارسي كردم از بيحركتي دست و پايش فهميدم قطع نخاع شده، هيچ كاريش نميشد كرد. به زحمت كشيدمش داخل يك حفره از تيررس و تركشها در امان بماند. چند دقيقهاي فقط نگاهش كردم. سعي كردم بدنش را گرم نگه دارم.
خدايا چيكارش كنم، سردش بود چندتا اوركت اطرافم بود انداختم روش.
جنگ ادامه داشت. هر لحظه احتمال عقبنشيني بود، هيچ برانكاردي نبود كه به عقب انتقالش بديم، سرم را كه بلند ميكردم و خشابي خالي ميكردم و سريع مياومدم بالاسرش يه بوسه از صورتش ميگرفتم، صورتش گرم بود، ميخواستم با تنها جايي كه احساس ميكردم، حضور مرا حس ميكرد به او بفهمانم كه هنوز كنار او هستم و او را تنها نميگذارم و سريع ميرفتم، نبرد تا صبح ادامه پيدا كرد.
صبح قرار شد بچههايي كه زنده مونده بودند كمكم به سمت عقب حركت كنند.
دويدم سمت اون حفرهاي كه ابراهيم داخلش بود اوركتها رو كنار زدم. بوسيدمش ديدم صورتش سرد سرده.
داغيِ اشكي را كه براي پاكي و صداقت «ابراهيم رنجبران» از گونههايم جاري بود، حس كردم.
