پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سايت شهدا خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد . براي سريع تر رسيدن به مطلب مورد نظر از آرشيو موضوعي استفاده كنيد همچنين ميتونيد به
آرشيو مراجعه كنيد. براي تبادل لينك , لوگو ,بنر يا آر اس اس از طریق نظرات به ما اطلاع دهید .
دلاور دیروز ، دیوانه امروز !
ديدي آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله بال و پر ما
حالا تو سايه نشيني مثل من...مثل من...
حالا تو سايه نشيني مثل من
خوابهاي ابري ميبيني مثل من
رضوان گریه نکرد، فرو ریخت. اشک، زیر مردمک های کم خواب و خسته اش، نیم دایره، هلال شد و بر کبودی گود صورتش نشست. اشک، سمج تر از رضوان بود. اصلاً اشکهایش، اشک نبود. خنجر بود. خنجری که به تلمبار دردهایش می نشست و روح خسته و سرسختش را خراش می داد. و رضوان بی صدا فرو می ریخت. بغض، سرکش و عصیانگر، در گلویش رها شده بود. دریا به طوفان نشسته بود. دریا، دل رضوان بود و طوفان، صدای شوهرش.
حمید (مردی سنگدل و بی رحم) که پسر پانزده ساله اش را تا سر حد مرگ زیر مشت و لگد، مچاله می کرد. با هر نعره حمید، رضوان گریه می شد. نه با قطره های اشک، با تکه تکه از استخوانهای خود. رضوان قطره قطره و بی صدا فرو می ریخت. سر بلند و مغرور گریه می کرد. گریه اش گریه نبود. مرور 15 سال زندگی با رزمنده موج گرفته ای بود که زیر چرخ دنده های خورد کننده فراموشی، له می شد.
پرسیدم: چرا طلاقش نمی دی؟ چرا ترکش نمی کنی؟
گفتم: مگه نمی گی هفت سال تمام است که مادرت را بخاطر حمید ندیده ای؟
گفتم: آرمان چه گناهی کرده که باید زیر مشت و لگد پدرش، له و لورده شود؟
چیزی نگفت. سکوت کرد. عمیق و طولانی. بار هفت نفر انسان را به دوش می کشد که دو نفرشان معلولند و مجروح. یکی از آن دو شوهرش است. همسرش. پسر عمویش. کسی که در سال 1367 در فاو مجروح شیمیایی شد و هم زمان دچار موج گرفتگی.
پیشنهاد می کنم حتما به ادامه مطلب یه سر بزنید واقعا تاثیر گذاره...
برچسب :
,
موضوع اين مطلب :
نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط
محمود| تعداد بازدید : 55 |
لينك ثابت |