تعداد بازديدهای اين وبلاگ:
وقتي ميري گلزار شهدا، وقتي مادر شهيدي رو مي بيني كه كنار مزار پسرش نشسته، مي شيني يه گوشه و به مادر شهيد خيره مي شي، به اشكاش، به دعا خوندنش، به اينكه با اون اشكاش دست مي كشه رو سنگ مزار پسرش و زير لب زمزمه اي مي كنه، نيگاش مي كني، خيلي دوست داري بدوني مادر به پسرش چي مي گه، يعني داره مي گه پسرم اون دنيا شفاعتم كن؟ يا داره مي گه از اين دنياي بي تو بودن خسته شدم، منم زودتر پيش خودت ببر؟نمي دوني، فقط خيره شدي به تن مادرش. پيش خودت مي گي: اي كاش منم جزء يه خونواده ي شهيد بودم، يا اي كاش جاي مادر شهيد بودم. چقدر به اين شهيد غبطه مي خوري.
آدم تو كار خدا مي مونه، چه حكمتي داره كاراي خدا؟ نمي دونم، پيش خودم فكر مي كنم، مي گم اگه يه روز شهدا فراموش شن، اگه مزارشون فراموش شه، چي پيش مياد؟ خدا اون روز رو نياره.
اصلا نمي خوام حتي به اين موضوع فكر كنم واينكه حتي خيلي ها هنوز كه هنوزه اونا رو به دست فراموشي سپردم، و اصلا عين خيالشون نيست كه يه زماني جنگي بوده، چقدر زود همه فراموش مي كنن، ماها حتي خودمون هم زود به دست فراموشي سپرده مي شيم، دقت كرديد؟ وقتي يكي از دنيا ميره، فقط تا هفتم به ياد همه هستيم، بعد از اون ديگه انگار نه انگار كه
يكي رو از دست داديم، كه حتي سر مزارش
بريم
و فاتحه اي بخونيم، چقدر دلم مي گيره براي
اون زمون.
خدايا نصيب همه بكن كه ما اون طور كه
مي خواي،زندگي كنيم.
شهيد آويني حرف قشنگي مي زنه: اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي وجود بنشسته اي، دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را از اين منجلاب بيرون كش.