تعداد بازديدهای اين وبلاگ:
شهدا دلم گرفته... خيلي... دم شماها گرم... رفتيد... خوش و خرم... عين خيالتون نيست...
چند روز پيش پدر شهيدي رو ديدم تو يكي از ادارات به مشكلي خورده بود... خب پير بود و بي سواد...
هيچ وقت از يادم نمي ره وقتي از مرد مسئول خواست كمكش كنه مرد كه عصبي شده بود... پيرمرد... يعني...
پدر شهيد رو هل داد... پير مرد بد جوري زمين خورد... هرچند از خجالت اون نامرد در اومدم ولي مي خواستم فرياد بزنم آخه نامرد!!!
*شكستن يه دل چقدر قدرت ميخواست كه فكر كردي قويتريني*
وقتي رفتم بالا سر پيرمرد دستام مي لرزيد آخه سراپاش يه بغضي بود كه شايد داشت مي گفت:
دگر نماز دلم را نشسته ميخوانم *براي قلب شكسته قيام لازم نيست
آخه شهدا ما چه گناهي كرديم كه تو اين منجلاب بايد دست و پا بزنيم؟؟؟ ها؟؟؟ اگه كثيفيم بزاريد تو كثافت خودمون بلوليم
ديگه چرا عذاب روحي؟؟؟
خيلي حس بديه كسي كه بايد دوستت داشته باشه تحويلت نگيره يعني دوستت نداشته باشه... خيلي بده... خيلي...
آخه يكي نيست بگه... چه مي دونم يه چيزي بگه... فقط يه چيزي بگه... اين سكوت داره كار دست ما ميده...
همه ساكتيم...
اما سكوت منافقين يه جوره... سكوت ارادتمندان شهدا يه جور ديگه...
منافقين دنبال كسب قدرتند!!! فرقي نمي كند ؛ ولي اگر يادي از شهدا نباشد راحت ترند...
اما سكوت ارادتمندان... سكوتي كه شايد براي مهجوريت باشد...
سكوتي مي كنم سنگين تر از فرياد
نمي دونم چي بايد بگم ... اصلا چي مي خوام بگم ... فقط مي دونم اين سكوت بايد شكسته شه...
ما در مقابل
شهدا مسئوليم

____________________________
پ ن: اين خاطره مربوط به سه سال پيش مي باشد.
پ ن: موارد ادبي استفاده شده در متن، از وبلاگ شراره هاي نياز بدون اجازه برداشت شده است.
پ ن: هدفم از گفتن اين حرف ها كه خيلي مشوش است و درهم و برهم تلنگري است!!! كه مي توان سكوت را شكست.
پ ن: اين پست كاملا قاطي پاطي نوشته شده و به همه دوستان حق
اعتراض مي دم!!! پس بسم الله...
پ ن: عكس مربوط به پدر يك شهيد است که مشغول جمع آوری ضایعات نان
(همان نان خشک) می باشد!!! براستی اگر فرزند شهیدش زنده بود اجازه چنین
کاری را به او میداد؟؟؟چقدر کم کاری ؟؟؟بس نیست؟؟؟