كد سنگر فرماندهي
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ

جاذبه ی خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی،به رفتن.عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن... و این هردو را خداوند آفریده است،تا وجود انسان،درآوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود... و ... و شهدا عشق را برگزیدند...
همسنگران
نظر سنجی
وبلاگ چطوره؟؟؟
بيسيم چي
گراي وبلاگ
امكانات
طراح قالب
لينك باكس و بنر
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سايت شهدا خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد . براي سريع تر رسيدن به مطلب مورد نظر از آرشيو موضوعي استفاده كنيد همچنين ميتونيد به آرشيو مراجعه كنيد. براي تبادل لينك , لوگو ,بنر يا آر اس اس از طریق نظرات به ما اطلاع دهید .

 

هر چه سریع تر...

 

عضو شوید

 

 



برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در دوشنبه 3 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 56 | لينك ثابت |

و دیگر هیچ...
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و گرامی!

مدتی بود خدمت شما عزیزان بودیم و در این امر مقدس(شهدا نویسی) فعالیت داشتیم ولی متاسفانه به

 دلیل برخی مشکلات احتمالا از این تاریخ به بعد دیگر چیزی به مطالب این وبلاگ افزوده نمی شود...

البته این مورد فقط در حد حرف و احتمال است لکن...

از دوستانی که مایلند و می توانند با همین سبک ادامه دهنده راه باشند در قسمت نظرات اعلام نمایند.

تاکید می کنم این یک احتمال است و امکان واگذار نشدن وبلاگ نیز وجود دارد. پس پیشاپیش از همه عزیزان بابت هر موضوعی عذر می خواهم.

                                                                                                     التماس دعا

                                                                                               مدیریت وبلاگ شهدا




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 70 | لينك ثابت |

پدر شهيد...

بسم رب الشهدا

 

شهدا دلم گرفته... خيلي... دم شماها گرم... رفتيد... خوش و خرم... عين خيالتون نيست...

چند روز پيش پدر شهيدي رو ديدم تو يكي از ادارات به مشكلي خورده بود... خب پير بود و بي سواد...

هيچ وقت از يادم نمي ره وقتي از مرد مسئول خواست كمكش كنه مرد كه عصبي شده بود... پيرمرد... يعني...

پدر شهيد رو هل داد... پير مرد بد جوري زمين خورد... هرچند از خجالت اون نامرد در اومدم ولي مي خواستم فرياد بزنم آخه نامرد!!!

 

 *شكستن يه دل چقدر قدرت ميخواست كه فكر كردي قويتريني*

وقتي رفتم بالا سر پيرمرد دستام مي لرزيد آخه سراپاش يه بغضي بود كه شايد داشت مي گفت:

 

دگر نماز دلم را نشسته ميخوانم *براي قلب شكسته قيام لازم نيست

 

آخه شهدا ما چه گناهي كرديم كه تو اين منجلاب بايد دست و پا بزنيم؟؟؟ ها؟؟؟ اگه كثيفيم بزاريد تو كثافت خودمون بلوليم

ديگه چرا عذاب روحي؟؟؟

خيلي حس بديه كسي كه بايد دوستت داشته باشه تحويلت نگيره يعني دوستت نداشته باشه... خيلي بده... خيلي...

آخه يكي نيست بگه... چه مي دونم يه چيزي بگه... فقط يه چيزي بگه... اين سكوت داره كار دست ما ميده...

همه ساكتيم...

اما سكوت منافقين يه جوره... سكوت ارادتمندان شهدا يه جور ديگه...

منافقين دنبال كسب قدرتند!!! فرقي نمي كند ؛ ولي اگر يادي از شهدا نباشد راحت ترند...

اما سكوت ارادتمندان... سكوتي كه شايد براي مهجوريت باشد...

 

سكوتي مي كنم سنگين تر از فرياد

نمي دونم چي بايد بگم ... اصلا چي مي خوام بگم ... فقط مي دونم اين سكوت بايد شكسته شه...

ما در مقابل شهدا مسئوليم

 

پدر شهيد...

____________________________

پ ن: اين خاطره مربوط به سه سال پيش مي باشد.

پ ن: موارد ادبي استفاده شده در متن، از وبلاگ شراره هاي نياز بدون اجازه برداشت شده است.

پ ن: هدفم از گفتن اين حرف ها كه خيلي مشوش است و درهم و برهم تلنگري است!!! كه مي توان سكوت را شكست.

پ ن: اين پست كاملا قاطي پاطي نوشته شده و به همه دوستان حق

اعتراض مي دم!!! پس بسم الله...

پ ن: عكس مربوط به پدر يك شهيد است که مشغول جمع آوری ضایعات نان

(همان نان خشک) می باشد!!! براستی اگر فرزند شهیدش زنده بود اجازه چنین

کاری را به او میداد؟؟؟چقدر کم کاری ؟؟؟بس نیست؟؟؟




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 58 | لينك ثابت |

خدا اون روزي رو نياره كه شهدا فراموش بشن!!!

 

وقتي ميري گلزار شهدا، وقتي مادر شهيدي رو مي بيني كه كنار مزار پسرش نشسته، مي شيني يه گوشه و به مادر شهيد خيره مي شي، به اشكاش، به دعا خوندنش، به اينكه با اون اشكاش دست مي كشه رو سنگ مزار پسرش و زير لب زمزمه اي مي كنه، نيگاش مي كني، خيلي دوست داري بدوني مادر به پسرش چي مي گه، يعني داره مي گه پسرم اون دنيا شفاعتم كن؟ يا داره مي گه از اين دنياي بي تو بودن خسته شدم، منم زودتر پيش خودت ببر؟نمي دوني، فقط خيره شدي به تن مادرش. پيش خودت مي گي: اي كاش منم جزء يه خونواده ي شهيد بودم، يا اي كاش جاي مادر شهيد بودم. چقدر به اين شهيد غبطه مي خوري.

    آدم تو كار خدا مي مونه، چه حكمتي داره كاراي خدا؟ نمي دونم، پيش خودم فكر مي كنم، مي گم اگه يه روز شهدا فراموش شن، اگه مزارشون فراموش شه، چي پيش مياد؟ خدا اون روز رو نياره.

     اصلا نمي خوام حتي به اين موضوع فكر كنم واينكه حتي خيلي ها هنوز كه هنوزه اونا رو به دست فراموشي سپردم، و اصلا عين خيالشون نيست كه يه زماني جنگي بوده، چقدر زود همه فراموش مي كنن، ماها حتي خودمون هم زود به دست فراموشي سپرده مي شيم، دقت كرديد؟ وقتي يكي از دنيا ميره، فقط تا هفتم به ياد همه هستيم، بعد از اون ديگه انگار نه انگار كه

 يكي رو از دست داديم، كه حتي سر مزارش بريم

 

و فاتحه اي بخونيم، چقدر دلم مي گيره براي

 

اون زمون.

 

      خدايا نصيب همه بكن كه ما اون طور كه

 

 مي خواي،زندگي كنيم.

 

   شهيد آويني حرف قشنگي مي زنه: اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي وجود بنشسته اي، دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را از اين منجلاب بيرون كش.




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 59 | لينك ثابت |

و اما عشق...

 

عشق

 

ديشب اين طبع، بي‌قرار شما

خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

 بر گرفته از وبلاگ : دسا (دل سوختگان اهل بيت(ع) )




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 55 | لينك ثابت |

مطلبی بسیار زیبا از نویسنده وبلاگ پرچین راز
دلاور دیروز ، دیوانه امروز !
ديدي آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله بال و پر ما
حالا تو سايه نشيني مثل من...مثل من...
حالا تو سايه نشيني مثل من
خوابهاي ابري مي‌بيني مثل من

رضوان گریه نکرد، فرو ریخت. اشک، زیر مردمک های کم خواب و خسته اش، نیم دایره، هلال شد و بر کبودی گود صورتش نشست. اشک، سمج تر از رضوان بود. اصلاً اشکهایش، اشک نبود. خنجر بود. خنجری که به تلمبار دردهایش می نشست و روح خسته و سرسختش را خراش می داد. و رضوان بی صدا فرو می ریخت. بغض، سرکش و عصیانگر، در گلویش رها شده بود. دریا به طوفان نشسته بود. دریا، دل رضوان بود و طوفان، صدای شوهرش.

حمید (مردی سنگدل و بی رحم) که پسر پانزده ساله اش را تا سر حد مرگ زیر مشت و لگد، مچاله می کرد. با هر نعره حمید، رضوان گریه می شد. نه با قطره های اشک، با تکه تکه از استخوانهای خود. رضوان قطره قطره و بی صدا فرو می ریخت. سر بلند و مغرور گریه می کرد. گریه اش گریه نبود. مرور 15 سال زندگی با رزمنده موج گرفته ای بود که زیر چرخ دنده های خورد کننده فراموشی، له می شد.

پرسیدم: چرا طلاقش نمی دی؟ چرا ترکش نمی کنی؟

گفتم: مگه نمی گی هفت سال تمام است که مادرت را بخاطر حمید ندیده ای؟

گفتم: آرمان چه گناهی کرده که باید زیر مشت و لگد پدرش، له و لورده شود؟

چیزی نگفت. سکوت کرد. عمیق و طولانی. بار هفت نفر انسان را به دوش می کشد که دو نفرشان معلولند و مجروح. یکی از آن دو شوهرش است. همسرش. پسر عمویش. کسی که در سال 1367 در فاو مجروح شیمیایی شد و هم زمان دچار موج گرفتگی.

پیشنهاد می کنم حتما به ادامه مطلب یه سر بزنید واقعا تاثیر گذاره...




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 54 | لينك ثابت |

درددل يك جانباز شيميايي روستايي با امام زمان(عج)

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

به نقل ازجنون




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 52 | لينك ثابت |

غم مخور...

غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود

این خماری از سرما می گساران می رود

پرده را از روی ماه خویش بالا میزند

غمزه را سر می دهد،غم از دل وجان می رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود

زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود

محفل از نور رخ او نور افشان می شود

هرچه غیر از ذکر از یاد رندان می رود

ابر ها از نور خورشید رُخش پنهان شوند

پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود

وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد!

روز وصلش می رسد،ایام هجران می رود

                                                             

                                                      امام خمینی (ره)




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 78 | لينك ثابت |

ابراهیم رنجبران...

بمب خنده بود، تازه اومده بود جبهه، يه جوري برخورد مي‌كرد كه فكر مي‌كردي از قبل جنگ اينجا حضور داشته!

بعضي وقت‌ها كه بچه‌هاي قديمي گردان دور هم جمع مي‌شدند و خاطره‌هاي عمليات‌هاي گذشته رو براي هم تعريف مي‌كردند تازه‌واردها هم به جمع مي‌پيوستند و سراپا گوش مي‌شدند. خاطره‌گويي براي اونا هم جداي از جذابيت‌ها يه كلاس درس بود و اونا با فضاهاي عمليات آشنا مي‌شدند.

هميشه يك پاي اين مراسم بود و جالب اينكه اونم هيچوقت كم نمي‌آورد و خاطره‌هاي بمباران شهرها و يا اتفاقات جالب زندگيش رو يه جوري مي‌گفت كه فكر مي‌كردي داره از جنگ مي‌گه آخرش كه معلوم مي‌شد قصه تو محله‌شون اتفاق افتاده خنده بچه‌ها بلند مي‌شد.

ايام محرم تو گردان مراسم داشتيم، برام جالب بود بدونم اين بمب خنده و روحيه تو مراسم عزاداري چه حالي داره، اما هميشه از ابتداي مراسم مفقود مي‌شد. حدود يك ساعت بعد از مراسم آفتابي مي‌شد. چشم‌ها قرمز شده‌اش گواه اشك‌هاش بود.

شب عمليات كربلاي‌چهار تو دهكدة عرايض ديدمش داشت چيزي مي‌نوشت با خنده بهش گفتم آبكي چيزي ننويس خدا با تو كاري نداره. زد زير گريه. گفت جدي مي‌گي؟! از حرف خودم پشيمان شدم. اصرار كه تو رو خدا من كاري كردم كه خدا با من كاري نداره، گفتم: به خدا شوخي كردم، گفت نكنه خدا با زبان تو مي‌خواد به من چيزي بگه. تازه فهميدم اون براي خاطره‌گويي و خاطره شنيدن اينجا نيومده اين منم كه آبكي مي‌نويسم و آبكي هم هرچيه از دهنم بيرون مي‌آيد به زبان مي‌يارم.

شب عمليات تو قايق ديدمش به شوخي گفتم خوب اين لحظات رو به خاطر بسپار وقتي برگشتي ديگه خاطره جعلي به خورد خلق‌الله ندي. خنديد گفت نه ديگه قصه ما تو اين عمليات تمومه!؟

غروب آن روز او را تو جزيره ام‌الرصاص ديدمش تا سر پل ام‌البابي همراهم بود. جنگ وحشتناكي بود سه تا گروه شديم تا به سنگر دوشكاي عراقي‌ها روي پل ام‌البابي بزنيم.

از گروه اول چند نفر شهيد شدند و چند نفر زخمي اما هنوز سنگر دوشكا سرجاش بود و داشت مقاومت مي‌كرد.

گروه دوم از سمت ديگر پل هنوز نرفته چند گلوله كاتيوشا وسط بچه‌ها زمين خورد و صداي امدادگر امدادگر و كمك خواستن بچه‌ها فضا را پر كرد. سنگر دوشكا همه رو كلافه كرده بود، صداي دوشكا هم يك لحظه قطع نمي‌شد از سمت راست هم كاليبر تانك عراقي‌ها همه را زمين‌گير كرده بود و از آسمان هم مثل نقل و نبات خمپاره و كاتيوشا مي‌باريد.

دشمن شروع به زدن منور كرد. دوروبرم كه روشن شد فهميدم چه كربلايي برپا شده.

ديدم كنار پام يكي از زخمي‌ها سرش تكون خورد نور منور تو صورتش مي‌تابيد باروت و خاك و دود انفجار سياهش كرده بود خوب دقت كردم خودش بود. بي‌اختيار نشستم بالاسرش، سرش رو بغل كرد.

صداش كردم ابراهيم، ابراهيم. پلك‌هايش را برهم زد. فهميدم هنوز زنده است، بدنش را وارسي كردم از بي‌حركتي دست و پايش فهميدم قطع نخاع شده، هيچ كاريش نمي‌شد كرد. به زحمت كشيدمش داخل يك حفره از تيررس و تركش‌ها در امان بماند. چند دقيقه‌اي فقط نگاهش كردم. سعي كردم بدنش را گرم نگه دارم.

خدايا چي‌كارش كنم، سردش بود چندتا اوركت اطرافم بود انداختم روش.

جنگ ادامه داشت. هر لحظه احتمال عقب‌نشيني بود، هيچ برانكاردي نبود كه به عقب انتقالش بديم، سرم را كه بلند مي‌كردم و خشابي خالي مي‌كردم و سريع مي‌اومدم بالاسرش يه بوسه از صورتش مي‌گرفتم، صورتش گرم بود، مي‌خواستم با تنها جايي كه احساس مي‌كردم، حضور مرا حس مي‌كرد به او بفهمانم كه هنوز كنار او هستم و او را تنها نمي‌گذارم و سريع مي‌رفتم، نبرد تا صبح ادامه پيدا كرد.

صبح قرار شد بچه‌هايي كه زنده مونده بودند كم‌كم به سمت عقب حركت كنند.

دويدم سمت اون حفره‌اي كه ابراهيم داخلش بود اوركت‌ها رو كنار زدم. بوسيدمش ديدم صورتش سرد سرده.

داغيِ اشكي را كه براي پاكي و صداقت «ابراهيم رنجبران» از گونه‌هايم جاري بود، حس كردم.

خنده در جبهه




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 51 | لينك ثابت |

آیا می توانید...

راه می رود

                       سرفه می کند

پلک می زند

                       سرفه می کند

تکیه می دهد

                       سرفه می کند

                       سرفه می کند

                       سرفه می کند

ایستاده مرده است

لحظه ای

هزار بار

تکه تکه او

شهید می شود

 

یاد سنگر ها بخیر که آخرین آشیانه پرستو های عاشق بود!
کاش من هم شیمیایی می شدم،                       در هوای تو هوایی می شدم
کاش موجی می شدم بی ادعا                            غرق اوهام خدایی می شدم


 آیا می توانیداین مسئله را حل کنید؟گلوله ای از لوله ی دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله ی صد متری شلیک می شود ودر مقصد با حلقومی اصابت نموده وآن را سوراخ کرده گذر می کند. معلوم نمایید سر کجا افتاده است؟کدام زن صیحه می کشد؟ کدام پیراهن سیاه می شود؟ کدام خواهر بی برادر می شود؟ آسمان کدام شهر سرخ می شود؟...     (نا معادله،دفتر چهارم)




برچسب : ,

موضوع اين مطلب :

نوشته شده در يکشنبه 2 شهريور 1388 توسط محمود| تعداد بازدید : 55 | لينك ثابت |

صفحات دیگر
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد